محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2047

تاريخ الطبرى ( فارسي )

است . » اسامة بن زيد بن اسلم به نقل از جدش گويد : عمر بن خطاب را ديدم كه وقتى كتاب را بر او عرضه كردند ، بنى تيم به دنبال بنى هاشم بودند و بنى عدى به دنبال بنى تيم بودند و شنيدم كه مىگفت : « عمر را به جاى خودش باز بريد و از خويشاوندان پيمبر به ترتيب قرابت آغاز كنيد . » گويد : بنى عدى پيش عمر آمدند و گفتند : « تو خليفهء پيمبر خدايى » گفت : « يا خليفهء ابو بكرم كه ابو بكر خليفهء پيمبر خدا بود . » گفتند : « چنين باشد . چه شود اگر خودت را به جايى كه اين قوم نهاده‌اند بنهى . » گفت : « به ، به ، بنى عدى ! مىخواهيد بار خويش را بر دوش من نهيد و - كارهاى نيك من به سبب شما تباه شود ! نه به خدا ، صبر كنيد تا دعوتتان كنند و گر چه دفتر را بر شما ببندند ، و گر چه شما را در آخر كسان نويسند . مرا دو يار بوده كه به راهى رفته‌اند اگر مخالفت آنها كنم خلافكار باشم به خدا بركت دنيا و اميد ثواب آخرت را بر اعمال خويش به سبب محمد صلى الله عليه و سلم داريم كه مايهء شرف ماست و قوم وى اشرف عربانند و هر كه به او نزديكتر شريفتر . عربان شرف از پيمبر خدا يافته‌اند ، شايد نسب بعضىشان از پس پدرهاى فراوان با وى تلاقى كند ، نسب ما با پدرهاى كم با وى تلاقى مىكند ، آنگاه تا آدم به هم پيوسته‌ايم معذلك به خدا اگر به روز قيامت عجمان با اعمال بيايند و ما بدون اعمال بياييم آنها از ما به محمد نزديكترند . هيچكس به خويشاوندى ننگرد و براى ثواب خدا عمل كند كه هر كه از عمل باز ماند نسبش كارى نسازد . » حزام بن هشام كعبى به نقل از پدرش گويد : عمر بن خطاب را ديدم كه ديوان خزاعه را مىبرد و در قديد فرود مىآمد . مردم خزاعه در قديد پيش وى مىشدند و هيچ زنى ، دوشيزه يا بيوه ، غايب نمىماند ، مقرريشان را به دستشان ميداد ، آنگاه